به یاد جوانی...

پیرمرد عاشق به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم. من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم.
پیرزن قبول کرد.
فردا پیرمرد به کافه رفت. دو ساعت از قرار گذشت، ولی پیرزن نیومد.
پیرمرد متعجب و نگران به خونه برگشت.
وقتی وارد خونه شد ، دید پیرزن تو اتاق نشسته و داره گریه میکنه.
متعجب ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بیام!!! :)
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 23:44 توسط بچه های هوشبری89 سبزوار
|
ღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ